گل من ... پائیز هم با داشتن تو زیباست
مینویسم که فراموش نکنم تمام روزهای مرا تو زیبا و پر امید میکنی
امشب هم از اون شبهایی هست که اصلا دوست ندارم بخوابم... داره بارون میاد... نم نم و بی ازار... دوست دارم تو ارامش و سکوت شب برم زیر بارون قدم بزنم... تنهای تنها... فقط خودم باشم و خدای من... روزهای پر رمز و راز بارداریم داره می گذره... روزهایی که یک روز سرحال و پر انرژی هستم و یه روز هم اصلا حس و حال کار خاصی رو ندارم ... یه روز دلم نازک میشه با هر حرفی میشکنم و فرداش میشم یه ادم محکم و صبور... تکونها و لگدهای پسر دست کوچولوی ما بهم هر روز بیشتر امید زندگی میده اما باز هم یه وقتهایی دلتنگ و دلگیر میشم.... خلاصه این روزها هم می دونم میگذره و باز هم روزهای زیبا و سخت و شیرین و شادی از راه میرسه... چند روزه باز خیلی دلتنگ شدم نمیدونم چرا... شاید این هم از عوارض روحی بارداری باشه اما فکر نمیکنم.. هرازگاهی از این بهانه ها دلم میگیره... خلاصه 5 ماه از بودن من و پسرم... پسرم؟!؟!؟!؟ چه حس عجیبی... هیچ وقت یادم نمیاد که تو ذهنم و تو تصوراتم فرزندم دختره یا پسر... همیشه منتظر یه فرشته پاک بودم که اصلا به جنسیتش فکر نمیکردم اصلا... الان که دارم می نویسم ناخداگاه اشکام ریخت ... باز هم از خدای بزرگ برای همه دوستان منتظرم می خوام که انتظار رو کوتاه کنه و هرچی زودتر فرشته های مهربونشون رو بفرسته تو دلشون.... یادمه یه شب تو خونه تنها بودم.. داشت بارون می اومد... صدای رعد و برق سکوت شهر رو بهم میریخت... من هم دلتنگ بودم و دلگیر... از یه کم بیشتر هم ترسیده بودم... یک لحظه به خودم اومدم دیدم صدای گریه ام اینقدر بلنده که نمیتونم اصلا خودم رو کنترل کنم... فقط گریه میکردم و داد میزدم... نمیدونم چرا فکر هیچ چیز رو نمی کردم تو اون لحظه ... فقط یادمه که صبرم ، تحملم و ظرفیتم تمام شده بود... اون شب دیگه با خدا قهر کردم... نمیدونم فکر میکردم دیگه صدام رو نمی شنوه... دیگه حواسش بهم نیست... اما یادم رفته بود که خدا اینقدر مهربونه که با تمام سختی هایی که بهمون میده باز هم بنده اش رو میبینه و دستمون رو اگر یه جا رها کرده 100 جای دیگه دستمون رو می گیره... این رو برای دوستانی نوشتم که حال و لحظه هاشون شبیه گذشته نه چندان دور منه... گذشته ای که پیرم کرد... وقتی فکر میکنم به خدا ناخوداگاه اشکام میریزه درست مثل الان... مثل الانی که هم اشکام میریزه و داره پسر کوچولوی من توی دلم لگد بارونم میکنه و من با داشتنش زنده ام و شده همه هستی من... شده ثمره بودنم... دوست خوبم میدونم اون روز برای شما هم دور نیست و میدونم از راه میرسه... به زودی زود ... خلاصه داشتم میگفتم... 21 هفته داره میگذره و تقریبا همین زمانی که گذشته باید منتظر اومدن پسرم باشم... حس خیلی خوبی از داشتن فرشته تو دلم دارم.. دوستش دارم بی نهایت و بهش بیش از حد وابسته شدم و دوست دارم به زودی زمان بگذره و در اغوشش بگیرم... از طرف میدونم که باز هم دلم برای این روزها تنگ میشه... روزهایی که سخت به دست اوردم و دارم اسون از دست میدم... برای پسرم: فرشته مامان ... پسر ناز و ارومم... نمیدونم چرا وقتی صورت ماهت رو تصور میکنم... یه چهره معصوم و اروم میاد جلوی نگاهم... دوست دارم نگاهت پاک باشه و معصوم.. دوست دارم دلت بزرگ باشه و دریایی اینقدری که هیچ وقت تو دل پاکت کینه و غم جایی نداشته باشه... پسر خوشگلم... بدون که هر لحظه بودنت... هر لحظه حس کردنت... هر لحظه فکر کردن به تو به من و بابا داودت زندگی دوباره میده... بابا داود هر شب بهت شب بخیر میگه... هر شب با دستهای مهربونش مراقبته و تا صبح اغوشش که امن ترین جای دنیاست برای من و تو، به روی ما بازه... دوستش داشته باش ... چون بی اندازه دوست دارم... حتی شاید بیشتر از من و هر کس دیگه... سخت منتظر در اغوش گرفتنته... بی قرار بوی وجودت ... پسر خوبم... دوست دارم وقتی اومدی کنارمون بتونم برات بهترین باشم... پسر مامان ... سعی کن خوب رشد کنی و برای همه مامان ها و باباهای منتظر دعا کنی... دوست دارم روزی که از بهشت داری میایی تو بغلم... دست همه همبازی هات رو هم بگیری و با خودت بیاری... فرشته عزیزم نمیدونی چقدر سخته وقتی هر کسی من رو می بینه التماس دعا داره... برای همه دعا کن... چون تو از جنس خدایی و پاک.... فرشته مامان دعا کن هیچ دلی غم نداشته باشه... دعا کن که غصه از دل همه برداشته باشه... دعا کن... فقط دعا کن... یه هفته دیگه هم گذشت... امیدوارم که بقیه هفته ها هم به خوبی بگذره... خیلی وقت بود که از کلینیک تصویربرداری نوبت گرفته بودم و از اول تاریخ و ساعتش معلوم شده بود... روز قبلش هم برای تایید وقتمون باهام تماس گرفتن... صبحش که از خواب بیدار شدم خیلی خیلی تهوع داشتم و نمیدونم شب قبلش چرا خوابم نمیبرد و یه سره استرس داشتم ، استرس چی بود رو نمیدونم... اما خیلی روز خوبی رو شروع نکرده بودم... برای اینکه یه کم از اون روز فاصله بگیرم شروع کردم به نهار درست کردن... کنارش یه کم سوپ درست کردم و سرگرم کارهای خونه شدم... مثل همیشه همسرم اومد خونه... بهم گفت که امروز ساعت 6 شاید نشه که من بیام و خودت برو سونوگرافی... من هم که اصلا دوست نداشتم تنها برم سونوگرافی گفتم که تاریخ رو عوض میکنیم... اما از طرفی هم دکتر گفه بود حتما قبل از هفته 20 انجام بده دیگه فرصت زیادی نداشتیم اما باز هم قبول نکردم که خودم برم و ترجیح دادم تاریخ عوض بشه... دیگه نهار رو خوردیم و دراز کشیده بودیم که یهو به ذهنم رسید که زنگ بزنیم به کلینیک و اگر میشه زودتر بریم... زنگ زدیم و گفتن که منتظر میشین به داودم گفتم بیا بریم و سریع اماده شدم یه بار از استرسی که داشتم گلاب به رو شدم و رسیدیم بلاخره به کلینیک یه ساعتی بیشتر نشستم که نوبتم شد و دقیقا ساعت 15:30 بود... قبلا از اینکه وارد اتاق بشم... برام یه اس ام اس اومد... چک کردمش دیدیم 150 رءال واحد پول کشور رو اعتبار هدیه گرفتم ... کلی ذوق کردم... اماده شدم و رو تخت دراز کشیدم و به محض شروع سونوگرافی بلههههههههههههههههههههه دکتر گفت نی نی شما یه پسر... من رو می گی از تعجب خشک شدم اصلا فکر نمی کردم که نی نی تو دلم یه پسر باشه... خلاصه ... نی نی ما اصلا تکون نخورد و تمام مدت یا انگشتش رو می مکید یا دهانش رو مزه مزه می کرد و هر کاری کردیم یه ذره هم تکون نخورد... خدا رو شکر دکتر سونوگرافی گفت مشکلی نداره و دکتر خودم هم تایید کرد... حالا من شدم مامان یه پسر بچه شیطون که موندم از صبح تا شب چه جوری سرگرمش کنم.... این هم عکس گل پسرم... فقط کیفیت عکسم زیاد بالا نیست... خلاصه این هم از جنسیت نی نی ما... شب هم شام مهمون بابا داود مهربون بودیم و بعدشم رفتیم برای پسرم یه سری اسباب بازی خریدم... که وقتی به دنیا اومد باهاشون بازی کنه... این هم از خاطره روز دوشنبه که تعدادی از دوستان خواسته بودن از من... و باز هم مثل همیشه دعا میکنم که خدای بزرگ همه رو به ارزوهاشون برسونه و یه روز طعم شیرینی این روزهای شیرین رو بچشند... الهی آمین آرزوی نسرین: نمیدونم شمایی که نوشته ام رو داری میخونی نی نی داری یا نه؟؟؟ اما ازت میخوام که با دل دریایی و مهربونت ... برای همه کسانی که چشم به راه نی نی هستن دعا کنی که زودتر اون روز از راه برسه... سلام پسر شیطون من ... بلاخره نی نی ما معلوم شد که یه پسر طلاست دوست دارم پسر نازم و بی صبرانه منتظرم که در اغوش بگیرمت... خوشگلم. به نام خدای ارزوها به نام خدایی که هر لحظه ممنونش هستم بابت هدیه ای که تو دلم دارم و هر روزم رو قشنگتر می کنه... ســــلام سلام به همه دوستان مهربونم که این روزها خیلی خیلی بهم لطف دارن و بهم سر میزنن و من رو تنها نمیذارن... و یه سلام مخصوصا تر از همیشه به فرشته تو دلم... به فرشته نازی که تقریبا 20 هفته در کنار هم هستیم... و نصف راه رو با هم اومدیم و بی صبرانه منتظر در اغوش کشیدنت هستم و بی قرارم که اون روز به زودی برسه.... درست 24 ساعت دیگه من وقت سونوگرافی دارم ... هم برای سلامت جنین و هم برای جنسیتش... اومدم یه سری حرفها داشتم با فرشته تو دلم... با فرشته ای که روزها، ماهها و سالها منتظر اومدنش بودم فرشته مامان دوست دارم و بدون برای داشتنت خیلی خیلی انتظار کشیدم... شاید حرف زدن از انتظار خیلی جالب نباشه دیگه اما بدون که تو تمام زندگی من و بابا داود هستی ... و روزهای بدی رو گذروندم برای داشتنت... اومدم بگم به فرشته نازم که هر جنسیتی داشته باشی ... چه دختر چه پسر برای من یه ذره هم فرق نمیکنه... فرشته کوچولوی مامان من همیشه تو رو تو رویاهام... تو شبهای تلخ زندگیم... وقتی که دلم از همه جا گرفته بود... وقتی به دستهای کوچولوت فکر میکردم... وقتی به بوی تنت... وقتی که از درد نداشتنت تا صبح گریه میکردم ... فقط تصوراتم یه فرشته ناز بود ، که بهم صبر میداد و امید که یه روز از راه میرسه... یه فرشته که میاد و من رو از انتظار در میاره... یه فرشته که همدم تمام لحظه های مامان می شه ... یه فرشته می شه همه چیز این زندگی و می شه ثمره تمام زندگیم... هیچ وقت هم به دختر بودن یا پسر بودنت فکر نکردم نازدونه من... فرشته گلم... برام بهترین باش و بهترین بمون... بدون که هر روز منتظر به دنیا اومدنت هستم که سالمه سالم در اغوشت بگیرم و زندگیم رو به پای بودنت بریزم... از اینکه فردا دارم میام ببینمت یه کم نگرانم... یه کم استرس اومده سراغم... اما خوشحالم که دستهای کوچولولت رو میبینم... پاهای نازت... صدای قشنگ قلب که ارومم میکنه و یه دنیا هیجان که بدونم جنسیتت چیه و برات یه عالمه خرید های خوشگل بکنم... فرشته مهربونم امیدوارم من و بابا داودت که اینقدر منتظرت هستیم برات مامان و بابای خوبی باشیم و بتونیم لحظه های خوبی رو تو زندگیمون برات رغم بزنیم و خدایی نکرده از دست ما ناراحت نباشی... و ما هم شرمنده خدای بزرگی نباشیم که شما رو به ما هدیه داد... گل من... یه بار دیگه میگم با دستهای بهشتی و دل اسمونیت برای همه مامانهای چشم به راه دنیا دعا کن... حداقل دعا کن که مامان نسرینت به یه ارزوی دیگه اش هم برسه و همه مامان بشن و تو دلش غمی نباشه برای بقیه دوستانش... بذار وقتی در اغوشت گرفتم امیدوار باشم که بقیه هم به زودی این لحظه رو تجربه میکنن... عزیز مامان تا فردا همین موقع به خدای بزرگ میسپارمت... + دوست های مهربون خوبم... ممنونم از اینکه نگرانم شدین و منتظر بودین که بیام و وبم رو اپ کنم... روی ماه تک تکتون رومی بوسم... اما راستش این چند روز یه کم گرفتار بودم و خیلی نتونستم بهتون سر بزنم ... از مهربونی هاتون ممنونم از اینکه میدونم همدم تمام این روزهای من هستید خیلی خوشحالم... براتون ارزوهای خوب دارم ... تا فردا به خدای بزرگ میسپارمتون.. سلام به مسافر بهشت خوبی فرشته کوچولوی من؟؟؟ فرشته مهربونم یه ماه دیگه گذشت و من و تو تا به امروز 4 ماه رو کنار هم بودیم... قدم به قدم ... تو در وجودم داری رشد میکنی و من از وجودت لبریزم از عشق... عزیز مامان از اینکه کنارمی خوشحالم... از اینکه هستی و من دیگه احساس تنهایی نمیکنم. تو این ده روز اول از ماه پنجم زندگیت روح خداوندی بهت دمیده میشه... و می شه یه حس زیبا ... از اینکه داره نی نی من بزرگ میشه... از اینکه می تونم زودتر در اغوشت بگیرم... می تونم بوی تنت رو داشته باشم و می تونم تمام احساسی که بهت دارم رو به پات بریزم و ننویسم... فرشته مامان این روزها بهترم ... دیگه تهوع ندارم... دیگه میتونم غذا بخورم... اما دیگه نمیذاری شب ها بخوابم نمیدونم چرا... هر پهلویی که میخوابم احساس میکنم اذیتی و مشت و لگد تحویلم میدی... برای همین بیشتر بیدارم تا خواب... اما فدای یه تار موت... حاضرم تا اخر راه رو نخوابم اما سالم در اغوشت بگیرم عزیزم.... فرشته کوچولوی مامان این روزها من و شما با هم تنهاییم... دلتنگ شدم... اما اینبار دلتنگ بابا داودت ... رفته سفرکاری ... گل قشنگم... دلم برای دستهای مهربونش ...حرم نفسهاش... سینه گرمش تنگ شده... می دونم تو هم دلتنگش شدی اخه دیگه نیست که نوازشت کنه عزیزم... اما یادت باشه که بابا داودت تو رو به من سپرده و من رو به شما... و من هم باباداودت رو وقتی از زیر قران رد میکردم... وقتی اشکام ناخوداگاه ریخت رو گونه هام... و گرمی لبهاش به دلم نشست... به خدا و پاکی تو سپردمش..از خدا خواستم که به ابروی قرانش سالم به خونه برگرده ...فرشته من به خدای مهربون بگو که مراقبش باشه عزیزم... هنوز دو شب دیگه مونده تا در اغوشمون بگیره... کوچولوی نازم... سعی کن نی نی خوبی باشی... خوبی و سلامتیت مهم ترین دغدغه این روزهای من و بابا داود هستش... حرف های نسرین با خدا: خدایا باز هم ممنونتم بابت هدیه پاک بهشتیت، امیدوارم که بتونم بهترین باشم براش و امانت دار خوبی بمونم تا اخر عمرم... خدای بزرگم... نعمتت رو هر لحظه و هر دقیقه شکر میکنم... از اینکه تو لحظه های واقعا ناامیدی بهم امید دادی و بهم ثابت کردی که باز هم نگاهم میکنی یه عالمه سپاسگزارم... خدایا ... به ابروی همه مادرهای دنیا قسمت میدم که فرشته من رو هم سالم و صالح حفظ کن... خدایا ... فرزندم رو سیراب کن از روح پاک خداوندیت. و در اخر خدایا... ارزوی همه رو براورده کن مخصوصا دوستانی که چشم به راه لحظه هایی هستن که در اغوش بگیرند نوزادی رو که از جنس خودشونه... امشب یه شروع خوبه: خدای بزرگممممممم باز هم ممنونم از کرمت... از بزرگیت... خدایا امشب می خوام ختم قرانی رو که چند سال پیش نذر کردم رو شروع کنم.... میخوام امشبم رو به یاد همه کسانی که دوستشون دارم... برام عزیزند... برام مهم هستن... دوستانم... کسانی که بهم التماس دعا گفتن... تمام کسانی که نی نی می خوان شروع کنم... خدای خوبم به بزرگیت قسمت میدم اسم تمام کسانی که می ذارم لای قرانت رو به ارزوهاشون برسون... خدایا میدونی سخت ترین لحظه های زندگیم چه وقته؟؟؟ درست همین روزهاست... همین روزهایی که دستم رو می ذارم رو شکمم و فرشته توی دلم رو حس میکنم... خدایا من به ارزوم رسیدم... ارزوهای بقیه روهم براورده کن... خدایا سخته با کسی گریه کرده باشی و خودت تنها به خواسته ات رسیده باشی... خدایا یه بار دیگه صدای من رو بشنو به نام خدای مهربـــــــــــان یه صبح دیگه رو با فرشته پاک توی دلم دارم شروع میکنم... روزهای بهاری هم دارن سپری می شن... وقتی اسم بهار میاد من رو میبره با خودش به روزگار خوشرنگ خونه پدری و گلدونهای گل بهاری... رقص ماهی های قرمز... دور همی هایی که قرار نبود تمام بشه... وقتی بیشتر فکر میکنم می بینم بهار من رو می بره تا شکوفه های درخت سیب و هلوی باغچه خونمون... اگر چه هر سال داره زودتر از سالهای قبل میگذره... اما بهار رو دوست دارم چون فرصتی بود برای بهاری شدن... امسال هم بهارش گذشت و حس بهار شدن نیومد سراغم... دلم میخواد یه صبح دیگه بهاری شروع بشه... سبک سبک تو هوای اول صبحش نفس بکشم.... ریه هام رو پر کنم از تازگی... قطره های بارون رو روی پوستم حس کنم... یه بار دیگه ارزو کنم... هر چند که ارزوهام براورده نشه... اما امسال بهارش باز هم قشنگ تر از سال قبل بود... امسال یه هدیه خداوندی دارم ... که تا امروز 16 هفته است کنار هم هستیم... هر روز مننظر در اغوش کشیدن و بوییدنش هستم... می دونم که روز تولدش بهاری ترین روز زندگیم خواهد بود ... دیشب وقتی یه عالمه براش لباس خریدم... اوردم خونه... تو سکوت وخلوت خودم بهشون نگاه میکردم احساس می کردم اروم ترین لحظه های عمرم رو دارم کنارش می گذرونم... وقتی دستهای کوچولوش رو تصور میکردم... وقتی صدای قلبش رو داشتم برای خودم تداعی میکردم که روز قبلش شنیده بودم دوباره بهم امید زندگی می داد... قشنگ ترین لحظه هاداشتن میگذشتن... این شد که من رو برد به دورها... به گذشته ها... به بهار بچه گیم... به بهار هایی که رفتن و گذشتن و قدرشون رو ندونستم... درد دل این روزهای نسرین: دلم می خواد وقتی یه حس خوب میاد سراغت، حالا هرچی و هر وقت... به یاد دیگران هم باشی... به یاد همه اشک ها، لبخندهای الکی و زورکی، به یاد گرسنه ها، به یاد تمام کسانی که نانی برای خوردن دارن اما دلشون دردمنده، به یاد رفته ها، به یاد تمام شانه های خالی، به یاد ارزومندان ، به یاد همه کسانی که امیدشون ناامید شده... به یاد هر کسی و هر چیزی که میاد تو ذهنت بـــــــــــــــاش اونوقته که یه ارامش خاص میاد سراغت... یه حس خوب... تو همین لحظه هاست که خدا با هر قطره بارون داره یکی از دعاهات رو براورده میکنه. فرشته من... تو هم ارزو کن... تو هم دعا کن تو هم برای اشکهای مامان دعا کن... اشکهایی که هر روز ریخته میشن... روز یه شنبه بعد از چند روز از سفر برگشتیم... من اینقدر خسته بودم تو مسیر برگشت که اصلا حد نداشت... 7 ساعت تو فرودگاه منتظر شدیم به خاطر بدی اب و هوا بلاخره رسیدم خونه... یه شام درست کردم و شام خوردیم دیگه چشمام هیچ جا رو نمی دید از خستگی... رفتم رو تخت دراز کشیدم... هنوز خواب و بیدار یودم... دستم رو گذاشته بودم روی دلم... کم کم داشت خوابم میبرد... یهو احساس کردم از زیر دستم یه ماهی کوچولو سر خورد... از خواب پریدم... حدس میزدم شاید نی نی مامان باشه... دستم رو اروم کشیدم روی دلم... باز هم همین حس رو تجربه کردم... یهو چشمام پر اشک شد... تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد... باورم نمیشد ... یادم اومد که سه باری که سقط داشتم هر سه بار منتظر بودم این حس رو تجربه کنم.... اما به اینجاهاش نرسیده بودم... نفسم بند اومده بوده... چند دقیقه ای با تکون های فرشته توی دلم خلوت کردم... صدای نفس های داود توی گوشم بود... یهو یادم اومد که اون هم به اندازه من منتظر این لحظه ها بوده... اون هم سه بار امیدش ناامید شده بود... بیدارش کردم... ازش خواستم دستش رو بذاره روی دلم... گفتم دستت رو بذار روی دلم و هر چیزی که حس کردی بهم بگو... یه چند دقیقه ای طول کشید... اشکش چکیده شد روی بازوم... اون هم متوجه شده بود... ازش خواستم بهم بگه احساسش رو گفت احساس کردم یه توپ کوچولو خیلی اروم از زیر دستم رد شده... بعدش خوابید... اما من تا صبح بیدار بودم... از وجودش غرق ارامش شدم... از اینکه داشتم حسش میکردم... از اینکه خدا بلاخره من رو به یکی از ارزو های قلبیم رسونده بود ... خوشحال بودم... اصلا نمی تونستم بخوابم باورم نمی شد... تو اون لحظه فقط و فقط برای ارزوی های همه دعا کردم... برای اشکهایی که ریخته می شن... برای چشم هایی که تا ابد باید چشم به راه باشن ... برای امیدهای که ناامید شدن... و برای لحظه هایی که میتونست زیبا باشه... تو همین افکار گم شده بودم... دستام هنوز روی دلم بود... یهو احساس کردم از زیر دستم یه صابون سر خورده... این بار شدید تر بود... تمام بدنم گور گرفته بود... دیگه واقعا اشکام بند نمی خواست بیاد... دنبال یه بهانه بودم برای گریه کردن... دیگه دم دم های صبح بود... فقط سجاده ام رو باز کردم و نشستم و گریه کردم... اینقدر که دیگه خوابم برده بود... صبح هم با تکون فرشته تو دلم بیدار شدم... فرشته مامان خدا رو شکر میکنم که کنارمی... خدا رو شکر میکنم که می تونم خالق یه زندگی جدید باشم... خدا رو شکر میکنم... فرشته مامان دوست دارم بی نهایت... دعا کن همه به ارزوهای ریز و درشتشون برسند... فرشته مامان ... این رو بدون که تو با دلتنگی های من... تو با این لحظه ها شریکی ... تو تنها کسی هستی که از همه بیشتر به قلبم نزدیکی ... می تونی حسم رو درک کنی... میتونم در کنارت ارامش رو تجربه کنم فرشته مامان... هر جای دلم که خواب باشی ... من بیدارم...مراقبتم... تا اخرش.. تا اخر اخر... تو هم کنارم برای همیشه بمون... فرشته من بدون هیچ صدایی تو دنیام نیست ... هیچی ... جز لحظه ای که منتظرم در اغوش بگیرمت و با خنده و گریه ات زندگی کنم... برای اون روز هر شب بیشتر از شب قبل بی قرارممممم. حرف این روزهای نسرین: خدای بزرگم... خدایی که من تو رو خالق همه زیبایی ها...همه خوبی ها ... دلتنگی ها... دوری ها... انتظارها ... می دونم ، ازت می خوام که ارزوهای همه رو براورده کنی... ارامش رو شریک همیشگی همه بکنی... خدایا باز هم ممنونم ازت با تمام دلتنگی هایی که ازت دارم. همه وجودم...... امشب، همین چند دقیقه پیش، سال جدید شد... سال نو شد گلم... الهی همیشه سبز باشی فرشته ناز مامان امشب باز هم مثل خیلی دیگه از شبهای زندگیم دلتنگم گلم... امشب هم بی قرارم اما دلیل واضحی برای این بی قراری ها نمیبینم... دلم تنگه... دلم گرفته.. دلم یاد گذشته ها کرده.... گذشته های خیلی دور... خیلی نزدیک... زمانی که من بودم و خودم ... زمانی که یه بچه بودم... خوشحال و سر مست از عیدی گرفتن و عیدی دادن... وقتی که ارزوهام رو سر سفره هفت سین از خدا میخواستم... امروز یاد اروزهایی افتادم که هیچ وقت براورده نشد و نخواهد شد... یاد روزهای نوجوانی... یاد روزهای پر شور و شوق ... یاد همشون بخیر.... فرشته مامان امروز من و تو وارد چهارمین ماه از بودن تو شدیم... نمی تونم تمام حسم رو بهت بگم... اما بدون که از وجودت در وجودم لذت میبرم... از اینکه هستی... از اینکه کنارمی... از اینکه اشکهای مامان نسرین رو حس میکنی.... از اینکه وقتی دلتنگم و دلگیر میگی مامان من هستم که کنارتم... برای همیشه، برای همه عمرت... از اینکه تو رو دارم ... از اینکه یه تکه از وجود خوده خودمی خدا رو شکر می کنم مامانم.... خدا رو شکر که با اومدنت بهم امید زندگی دادی... امید بودن... امید ماندن و امید نفس کشیدن فقط و فقط به خاطر تو... دلم میخواد وجودت پاک باشه از روح پاک خدا.... دلم میخواد مهربونی رو یاد بگیری... دلم میخواد عاشق باشی.... یه عاشق واقعی.... دلم میخواد تو باشی و یادت همیشه خوب بمونه... عزیز مامان... دلم می خواد همیشه بهترین باشی عزیزم... فرشته نازم... کنارم برای همیشه بمون.... امشب هفت سین رو که میچیدم... یاد روزهای نبودنت... یاد روزهای انتظار... یاد روزهای بهاری و پاییزی که رفتن و گذشتن می افتادم... یاد روزهایی عمرم که بیشترش رو در انتظار گذروندم.... بعضی ها به ثمر نشست و بیشترش نه.... گل مامان... امسال بهارش در کنار تو شروع میشه... تویی که تو دلم خونه کردی... و پاییزش با حضورت برام زیبا میشه... عزیز مامان... میوه روزها و شب های بی کسی ، بی قراری و تنهایی مامان.... قول بده که کنارم بمونی... و قول بده خوب رشد کنی و قول بده تو این ده روزی که برام خیلی مهمه هر وقت مامان بدی شدم یاداوری کنی... عزیز... امیدوارم که سال های عمرت همه سبز باشن... همه شادی باشه.... همه زیبایی باشه... فرشته گلم... برای من هم دعا کن... برای بابا داودت که منتظر و بی قرار در اغوش گرفتنت هستش... برای همه مردهای دنیا که ارزوشون داشتن فرزنده... برای همه خانومهایی که دوست دارن مادر بشن... بودن رو حس کن و تکون های فرشته هاشون رو احساس کنن... فرشته مامان دستهات رو ببر بالا و از خدا بخواه که این سال برای همه... برای همه کسانی که می شناسی و نمیشناسی خوب باشه و همه غرق ارامش باشن... جگر مامان این هم هفت سین امسال مامان اما جای شما کنار سفره خالیه... انشاالله سال دیگه کنار هم هستیم و من از داشتنت خوشبخت تر... و باز هم به نام خدای مهربون. خدایی که غیر از اون کسی رو ندارم تا اروزهام رو بگم... یه سال دیگه هم گذشت... یه سال با تمام خوبی ها و بدی هاش... یه سال سخت... یه سالی که خیلی اذیت شدم... خیلی فشار روحی داشتم... و خیلی اشک ریختم... خدا رو شکر می کنم که تو این سال خدا بهم یه فرشته داد که سالها منتظر پا گذاشتنش به وجودم بودم... اما امسال باز هم دلتنگم... دلتنگ انتظار دوستانم... خواهرم... همه و همه کسانی که یه جور منتظر یه فرشته اند تا پا بذاره تو وجودشون... از خدای بزرگ می خوام که تو سال جدید همه و همه به ارزوهای ریز و درشت زندگیشون برسند... از خدای مهربون میخوام که دست هیچ کدوم از ما رو تنها نذاره .... دوستان خوبم از همراهی و حضور همه شما عزیزانم سپاسگزارم... من رو ببخشید اگر کوتاهی کردم یا اینکه نتونستم دوست خوبی برای شما باشم... یا به خونه های گرم وبلاگیتون نتونستم سر بزنم.. از شروع بارداریم تا الان روزهام همش با تهوع و بی حالی گذشته و از اول این هفته هم که مهمان داشتم و نتونستم کنار و همراهتون باشم... فقط برای همتون ارزو میکنم که سال خوبی در انتظار همه شما عزیزانم باشه.... من هم برای ارزوهای همه شما عزیزانم امین میگم... راستی تا یادم نرفته.... روز جمعه رفتم سونوی ان تی برای سلامت جنین ... همه چیزش خوب بود خدا رو شکر و دکتر گفت میتونی ادامه بدی بارداری رو ... این هم عکس های گوگول من.. که شده همه وجودم داره به خاله های مهربونش سال نو رو تبریک میگه.... خاله های خوبم... همراهان مامانم ... عیدتون مبارک سال نو بر شما مبارک عصر جمعه است... دل من هم گرفته... خیلی مخصوصا دلتنگ خانواده ام شدم... این روزها ...
بیشتر از همیشه دلم میگیره... بیشتر از همیشه اشکام بی اختیار شدن... بیشتر از قبل
دلم مامانم رو می خواد.... خیلی خیلی بیشتر از قبل دلم میخواد کنار خانواده ام
باشم... به حضورشون به حمایتشون خیلی نیاز دارم.. وقتی یاد روز های بارداری خواهرام می افتم... که
مامانم چقدر براشون غذای هوسی درست می کرد... چقدر مراقبشون بود... چقدر هواشون رو
داشت... اما من محرومم از همه محبت ها... نمیتونم حس کنم... فقط بهشون فکر
میکنم... امروز صبح دلم برای خودم خیلی سوخت برای تنهایی هام... برای اینکه اینقدر حالم بد بود که نمیتونستم
بیام از توالت بیرون... شاید یه نیم ساعت به حال خودم گریه کردم... میگم که خیلی
دلتنگم این روزها... امروز فهمیدم که داشتن مادر و محروم بودن از
محبتش سخت تره از هیچ وقت نداشتنش.... خلاصه دلم خیلی گرفته است... دلم رو فقط به نی
نی تو دلم خوش کردم و اومدن خواهرم... یکی از خواهرام داره با شوهرش و دوتا دخترش
دوشنبه میان خونمون... اما وقتی باز به رفتنش فکر میکنم دلم خیلی میگیره خیلی... راستی تو خونه جدیدم... وسایلم رو جابه جا کردم...
خونه قشنگ شده دوستش دارم.... بهترینش اینکه که طبقه 6 هستم و از بالا به ابرها
نزدیک تر شدم... این رو هم بگم که اگر تو این مدت.... بهتون سر
نزدم بذارید به حساب گرفتاری هام...دوستون دارم و برای ارزوهاتون هر لحظه امین
میگم بلاخره بعد از چند روزفرصت کردم که به وبم یه سری بزنم و احوال دوستانم رو بپرسم.... اول از همه خوشحالم که هفته های بارداریم دو رقمی شد و 10 هفته با تمام سختی هاش گذشت... سختی هایی که هم شیرین بود و هم تلخ اما باز هم فدای یه تار موی فرشته توی دلم... تو این مدت تهوع صبحگاهی خیلی اذیتم کرد و یه هفته است که بدنم هرازگاهی اکسیژن کم میاره چیز مهمی نیست اما گفتم که از دعای خیرتون من رو فراموش نکنید... و این اخرین پست من تو این خونه است.... خونه ای که تقریبا دو سال در و دیوارش هم دم و مونس تنهایی های من بودن... دلم نمیاد ازش جدا بشم... چون تو این دو سال بهش وابسته شدم... لحظه های خوب و بد زیاد داشتم.... پنجره هاش رو دوست دارم چون وقتی بارون میزد می خورد به شیشه پنجره.... حس خوبی بهم میاد... از همه مهمتر روزهای انتظارم تو این خونه تمام شد.. اما باز هم خداروشکر در و دیوار این خونه رنگ شادی هم به خودشون دیدن.... خونه جدیدمون همین نزدیکی هاست... دیگه همه کارهام رو کردم ومنتظرم فردا بشه و جابه جا بشیم... دعا می کنم باز هم اتفاقهای خوب بیفته تو اون خونه.... ومهمترین خبر اینکه دیشب خبر اومدن فرشه ام رو به خانواده هامون دادیم... من هم مجبور شدم تو مراسم نامزدی پسر عموم این خبر رو به همه بدم.... حالا داستان دیروز چند روزی بود که فهمیده بودیم دختر عموم که تازه ازدواج کرده بارداره... این خبر رو من از اینجا به مامانم دادم... وقتی خبر رو گفتم... مامانم بغض کرد و گفت خدا کنه اون روزی برسه که تو خبر مادر شدنت رو بهم بدی... از اون روز حال خیلی عجیبی داشتم... دلم برای دلتنگی ها و ارزو های مامانم خیلی می سوخت تا اینکه دیروز بعد نهار به داود گفتم که میخوام امشب به مامانم بگم... چون همه فامیل به خاطر نامزدی پسر عموم جمع می شن خونه مامانم و خواهرام هم همه هستن... گفت نسرین باشه برای فردا.... من هم قبول کردم که امروز بگم...اما هنوز یه ساعتی نگذشته بودکه دیدیم مادر شوهرم زنگ زد و بهم تبریک گفت... و فهمیدم شوهرم به مامانش گفته و مادر شوهرم گفت من زنگ میزنم به مامانت و تبریک میگم... من هم برای اینکه مامانم از زبون کس دیگه ای قبل خودم بفهمه مجبور شدم وسط مراسم نامزدی به خواهرم زنگ بزنم... خواهرم نرجس خواهر قبلی من هستش... اون هم سالهاست منتظره برای باردار شدن.... شاید 12 سال... بهم قول دادیم که هر کسی زودتر باردار شد... اولین نفری که بهم خبر میدیم باشیم... خلاصه من هم بهش زنگ زدم و تو سرو و صدای تالار خبر بارداریم رو بهش دادم... یهو دیدم که همه تالار با خبر شدن... اینقدر که گریه می کرد.... دیگه با تمام فامیلمون صحبت کردم و همه بهم تبریک گفتن و شد یه شب به یاد موندی اون هم وسط مراسم... من هم دعا میکنم که همه زن و مردهای دنیا خوشبخت باشن و به هر چی میخوان تو زندگی هاشون برسند.... ببخشید اگر این پستم خیلی طولانی و شهر فرنگ شدو از همه چیز و همه جا اینجا نوشتم.... تو پست بعدی تو خونه جدید خدانگهدارررررررررررررررررررررررر برای همتون ارزوهای خوب دارم امروز بعد از سه هفته انتظار ... سه هفته دنیا دنیا فکر و خیال به جا و نه به جا نوبت سونوی صدای قلب جنین شد... ساعت 2 و نیم از خونه زدیم بیرون ... به محض اینکه پام رو از درب ساختمون گذاشتم بیرون بارون مهربونی خدا شروع شد... احساس کردم نمی تونم خوب نفس بکشم... هم خوشحال بودم و هم یه جورهایی نگران. رسیدیم به بیمارستان و من هم از قبل وقت داشتم و وقتی رفتم خانوم منشی گفت که وقتتون کنسل شده است... وای من رو میگی می خواستم خودم رو دار بزنم همونجا اخه دیشبش یه ساعت هم نتونستم بخوابم... خلاصه گفت دو شنبه بیایین... من هم به همسرم گفتم بگو من نمیتونم تا دوشنبه صبر کنم وقت رو اینها کنسل کردن و زنگ نزدن و مسیولش هم خودشون هستند... دیگه وقتی دید خانومه حق با ماست گفت به صورت اورژانسی و یه مختصص زنان میاد و سونو رو انجام میده... بعد از یه ساعت نوبتم شد... وقتی دراز کشیدم به محض شروع سونو... دکتره بهم گفت وای چقدر نی نی ت بزرگه... شروع کرد به نشون دادن دست و پا و سر ... بعدش هم صدای قلبش رو برام گذاشت... وقتی صدای قلبش رو شنیدم... برای ارزوهای همه دعا کردم... مخصوصا شما دوست های خوب و همراهان همیشگیم... لحظه های قشنگی بود از خدا می خوام که هر کسی ارزوشه این روزها رو هر چه زودتر مزه کنه ... من و همسرم فقط برای ارزوهای بقیه دعا کردیم... این هم از اولین سونوی نی نی من... و این هم عکساش.... این هم عکس تمام وجودم... قد: ۱.۷۹ وزن: ۵ گرم سن :۸ هفته و ۳ روز ضربان قلب: ۱۷۹ بار در دقیقه حرفهای من و نی نی: عزیز مامان ممنونم از حضورت ... از بودنت... از اینکه تو وجودم حست میکنم... عزیزم برای همه دعا کن... با اون دستهای پاکت که به همه ارزوهاشون برسند... امین یادت نره سلام همه وجودم... سلام ارامش قلبم... دلم برات تنگ شده عزیزم... هنوز باورم نمیشه که قراره
کنارم اروم بگیری... تو بزرگترین هدیه خدا
برای من هستی بهترینم.... تو همون حس غریبی که همیشه با منی... تو بهانه هر زنی برای زنده بودن... تو امید انتظار منی عزیزم... تو این دل ناامیدی که من داشتم... واسه دیدن یه نور تو زندگیم فقط
یاد تو بود. وقتی به روزهایی که سوت و کور از کنارم رد شدن فکر میکنم می بینم.... چقدر
غریب بودم ... اما هنوز هم نرسیدی به روزهای
ارزوهام.... دلم میخواد برای همیشه برام
بمونی.... با تو هستم فرزندم... با تو که امید دارم... مرهم همه دردهامی.... یه دنیا
نوری... ازاینکه بی انتهایی دوست دارم نی نی نازم فردا میخوام برم صدای قلبت رو برای اولین بار بشنوم... برای ارزوهای فردام امین بگو... امیدوارم فردا
روز خوبی باشه برام... خداکنه بتونم ببینمت... اونوقت دیگه بیشتر حضورت باورم میشه
عزیزم.... بمون و برای همه ارزوها با بی گناهیت امین بگو عزیز من.... مثل لالایی بارون هستی تو کویر بی صدایی هام... تو خود عشقی ... میدونی که
ناجی فاصله هایی عزیزم؟؟؟ پس خوشحالم کن... سلام فرشته پاکم... سلام عشقم.... سلام به تویی
که الان شدی همه وجودم... سلام عزیز مامان دیگه میدونم که صدای سلامم رو هر روز
صبح می شنوی... شب بخیر من و بابا داودت
رو میشنوی عزیزم... بهم قول بده که شریک تمام این روزها باشی... قول بده تا اخر
راه ... از الان تا همیشه بمونی... فرشته من کاش بدونی چه حس خوبی از داشتنت دارم
عزیزم... چقدر بودنت بهم ارامش داده عزیز مادر... تو هدیه ای پاک از خدا هستی.... هدیه ای که
سالها انتظار داشتنت رو کشیدم... روزها رو به یادت گذروندم و حالا روزها رو برای
وجود تو میگذرونم... شب ها رو به یاد در اغوش کشیدنت گذروندم.... هدیه ای که تا اخر
عمر فراموش نمی کنم ، لطف خدای بزرگ رو ... خوشحالم که این حس خوب رو بهت دارم ...الهی بتونم بهترین
باشم. عزیزم تو این10 روزی که می دونم اومدی...
اینقدر خوشحال بودم... اینقدر بغض داشتم... اینقدر اینقدر اینقدر داشتم که نمی
تونستم چیزی برات بنویسم و اومدنت رو خوش امد بگم... گل من ... فرشته من .... خوش
اومدی.... الهی تو هم از اومدنت خوشحال باشی... شب هایی که فکر میکردم فرشته من قراره بیاد یا
نه... تا صبح برای داشتنت اشک ریختم... اما این روزها این شبها که اومدی تو
وجودم... باز هم اشکام میاد... می دونی چرا؟ من هیچ وقت گلم... برای خودم تنها دعا
نکردم همیشه دوستان و عزیزانم هم تو لیست دلم بود.... اخره اخر تو بودی.... اما این
روزها که من مادر بودن رو تجربه میکنم و بقیه هنوز در انتظارند دلم میگیره.... چه
خوب می شد که همه زودتر ارزوهاشون براورده بشه.... خدا کنه وقتی از ته دلم
میخندم... همه خنده هاشون واقعی باشه.... واقعی واقعی فرشته مامان ... از روزی که فهمیدم قراره مونس و
همدم تمام این روزهای تنهایی من بشی... خیلی خوشحالم بهترینم... عشق مامان... بهم
قول بده که خوب رشد کنی... خوب بمونی... قول بده خوب تحمل کنی این دنیا رو من و بابا داوت قول دادیم که بهترین زندگی رو برات اماده کنیم... تا جایی که بتویم برات ارامش رو فراهم کنیم... بدون که خیلی دوست دارم... از الان منتظر خنده هات... گریه هات... دستهای کوچولوت.... گرمی نفست هستیم که قراره خوشبخت ترمون کنه گل مامان... این روزها بابا داودت خیلی خوشحاله از حضورت... هر روز اندازه ات رو می پرسه... هر روز منتظره که زودترتکونات رو حس کنه... اما من هر چی بهش می گم هنوز خیلی کوچولویی و تا لگدهات خیلی مونده... باز هم قبول نمی کنه حرفام رو.... مامانم دوست دارم عزیزم... اینقدر که حاضرم بمیرم.... قد هزارتا خوبی ....قد هزار تا ستاره دوست دارم فرشته من.... اینقدر دوست دارم که هیج کس ،کسی رو اینجوری دوست نداره گل مامان ... منتظر نگاه مهربونتم.... منتظر چشم های معصومتم.... منتظر نگاه پاکت می مونم ... تا بیایی تو دنیای من و بابا داودت.... وقتی تصورت می کنم.... نمی دونی چقدر دوست دارم دستهای کوچولوت رو... چشمهای نازت رو... بوی تنت رو.... گل مامان خیلی مراقب خودت باش.... قول بده خوب رشد کنی... قول بده ارزوهامون رو به ثمربشونی... و یه قول مهم .... قول بده برای همه فرشته های دنیا ... همه اونهایی که ماماناشون بی اندازه دوستشون دارن و منتظرشونن با دستهای پاکت دعا کنی... باشه عشقم؟؟؟ ***برای بابا داود داود مهربونم... همسر خوبم... اول از هر چیزی ممنونم از حس قشنگی که بهم هدیه دادی... خوشحالم که مادری شدم که پدرش تو هستی بهترینم.... از همه محبتت هات ممنونم... از اینکه تو این 10 روز کنارم بودی همه لحظه های خوب و بد رو... از حمایت هات هم همین طور...امیدوارم بتونم مادری خوبی برای فرشته ای باشم که می دونم چقدردوستش داری...بهترینم... دعا کن برای همه مردهای دنیا... تمام کسانی که از جنس خودت هستند... این روزها خنده هات رو بیشتر دوست دارم.... چون واقعی شدن... دعا کن خنده همه لبها واقعی باشه.... دعا کن همه زن های منتظردنیا دیگه غمی تو نگاه غم گرفته و بی قرار همسرانشون نبینند... دعا کن هیچ آهی... از سینه هیچ مردی شنیده نشه عزیزم... همیشه کنار من و هدیه خدا بمون.... به نام خدای مهربونم... روزها
گذشتن با تمام دلتنگی هاش... سالها می گذشتن با تمام دلتنگی هاش ... با
تمام خوشی هاش ... اما باز هم کمبود نبودن یه فرشته تو زندگیمون حس میشد... روزهای بی قراریم می گذشتن روزی نبود که من به
یاد فرشته ای که هر روز منتظرش بودم نباشم...
بلاخره گذشت و گذشت و گذشت... و روزهای انتظار تمام شد... روزهایی که دیگه نمیخوام
یاداوریشون کنم و یه قسمت از زندگیم بودن که فقط برای روز مبادا می خوام ... اول از همه از خدای بزرگ ممنونم.... از خدایی که
در اوج ناامیدی فرشته ای رو بهم هدیه داد که
من شدم مامان نسرینش و همسرم شد بابا داودش... خدایا ازت ممنونم که دستامون رو گرفتی
... صدام رو شنیدی ... جواب بی قراری هام رو دادی... خدایا اگر فکر کردم صدام رو نمی شنوی من رو
ببخش.... اگر فکر میکردم رهام کردی و دیگه من رو نمی بینی من رو ببخش... خدایا همین که من رو بعد خودت خالق پاکی ها کردی ازت بی نهایت ممنونم... حس بودن رو در من
قوی کردی...... خدایا ... همین جا.... ازت میخوام که آرزوی همه
رو براورده کنی خدای مهربونم.... الهی هر کسی هر آرزوی داره براورده بشه ... و حالا داستان اومدن فرشته ما شب قبلش من و همسرم تا دیر وقت بیدار بودیم ...
از همه چیز و همه جا حرف زدیم... برای همین روز یه شنبه رو تا ظهر با هم خواب
بودیم... من هنوز خواب بودم... صدای همسرم که من روصدا میکرد من رو به خودم اورد...
نسرین... نسرینم.... گفتم یه چند دقیقه دیگه ... هنوز خیلی نگذشته بود که صداش از
نزدیک گوشم بهم رسید... صدام کرد نسرینم بیدار شو... ساعت 12 شده... چشمام رو
واقعا نمی تونستم باز کنم... هوا سنگین بود... همه جا رو ابر گرفته بود... من کله
ام رو کردم زیر پتو گفتم داودم خوابم میاد...گفت نسرین بلند شو برو بی بی چک
بذار... گفتم بیخیال می خوره تو ذوقم هم روز من خراب میشه و هم روز تعطیلت... حالش
رو ندارم... گفت نه برو بذار... من هم که شب قبلش غرق محبتش بودم نمیخواستم ازم
دلگیر بشه و بلند شدم رفتم تو اشپزخونه و یه لیوان یه بار مصرف پیدا کردم و رفتم
تست کنم.... هنوز چشمام بسته بود... کیت
رو هنوز نذاشته بودم تو ادرارم... دیدم خطش پر رنگ شد... گفتم ای بابا حداقل نذاشت
10 ثانیه بگذره.... دیگه نگاهش نکردم اومدم بندازم سطل زباله که دیدم نه هر دو خطش
پررنگه پررنگ شده.... صدای یا ابوالفضلم به آسمون رفت.... تمام بدنم یخ کرده
بود... دستام میلرزید... داشتم بالا میاوردم.... احساس می کردم داره سقف رو سرم
میچرخه... دیگه توان حرف زدن هم نداشتم... تنها کاری که کردم... گفتم داودم بیا...
به خدا دو خطه شد...اشکام هم میریخت... باورم نمیشد... نه امکان نداره من اصلا
امیدی نداشتم.... بارداری برام یه ارزوی گنگ بود که فقط در دیگران دیده بودم.... داود اومد... دستاش رو گرفتم... بی بی چک رو
دید... گفت اروم باش شاید هم اشتباه شده... گفتم حالا که مثبت شده می گی شاید
اشتباه شده؟ هر دومون همونجا گریه کردیم... اومدیم تو
اتاقمون.... من رو بغلش گرفت... هردومون یه بغض داشتیم اما نمی خواستم راه گلومون
باز بشه... سرم رو گذاشتم روسینه اش... چقدر دوست دارم اینجا رو چقدر شاهد بی
قراری این چند ساله ام بود... چقدر این جا
آرومم کرده بود ... چقدر وابسته اش شدم ...دستاش رو گرفتم... صورتم رو چسبوندم به
گردنش... رگ گردنش تندتند میزد... فهمیدم حال اون هم بهتر از من نیست... وقتی به
صورتش نگاه کردم اون هم اشک شوقش در اومده بود... گفتم بذار یکی دیگه هم تست کنیم و مطمین بشیم...
به زور یه چایی خوردم.... به دوستم نیره خبر اومدن فرشته ام رو دادم و بهش گفتم
هنوز مطمین نیستم.... داودم گفت : اگر دومی مثبت بود میریم ازمایش.... دومی رو تست کردم.... به همون سرعت خطهاش پررنگ شد...
نه امکان نداشت ... دوباره و سه باره تست کردم نه خودش بود.... نوید اومدنش رو
داشت میداد.... نهار قیمه داشتیم... اصلا نفهمیدم چی خوردم....
فقط خوردم... سریع اماده شدم... ضربان قلبم داشت رو 1000 می
زد... هیچ کدوم حرفی برای گفتن نداشتیم.... تو شک بودیم .... تو بهت مونده
بودیم... خلاصه زدیم از خونه بیرون... رفتیم
بیمارستان.... تا پذیرش شدم و نوبتم شد هزار بار زیر و رو شد دلم.... خدایا ایا
اومده؟؟؟ ایا میتونم داشته باشم؟؟؟ خدایا من نمیخوام رفیق نیمه راه بشم... خدایا
خواهرم چی که سالهاست منتظره حتی بیشتر از من؟؟؟ خدایا دوست های مجازیم چی؟ دوست
هایی که برای داشتن فرشته هامون با هم گریه کردیم بهم امید دادیم بهم کمک
کردیم.... خدایا دوستانی که مرهم دردهای من تو غربت اینجا بودن چی؟؟؟ تمام این فکرها داشت از مغزم رد میشد.... تهوع از
استرس امانم رو برده بود... داشتم همه خاطرات این سالها رو مرور می کردم... که چی
شد ... چی گذشت... حرف های تلخی که شنیده بودم... نامهربونی ها...
بی محلی ها... اشک های یواشکی... دکترهایی که امیدم رو قطع کردن... درهای بسته... قلب بیمارم... که دیگه توان درد و رنج رو نداشت دعای همیشه پدرم که می گفت الهی حاجت دل هر چی
هست براورده بشه... دعاهای که مامانم در حقم میکرد.... روزهای غربت و تنهایی اینجا ... روزهای حسرت کشیدن
وآه ها... تو همین افکار گم شده بودم... خلاصه... یه لحظه دیدم اسمم رو دارن صدا می زنن
اینجا بهم می گم نزرین.... نزرین... نزرین... واقعا توان راه رفتن نداشتم... نوبتم
شده بود... رسیدم به درب اتاق دکتر.... نفسم بالا نمی اومد... سلام کردیم و نشستیم
و یه دکتر خیلی مهربون و خنده رو بود... من که حرف نمیزدم... تسلطم اینقدری رو
زبان زیاد نیست... همسرم شروع کرد به توضیح که خانومم کیت بی بی چک گذاشته و مثبت
شده... دکتر مهربون گفت کیت رو اوردین؟ من
از کیفم در اوردم و گفت مبارکه ... من گفتم برای اطمینان بیشتر میخوام تست بدم....
گفت لازم نیست اما به اصرار ما ازمایش رو نوشت و رفتم تو صف ازمایشگاه.... دقیقه
ها در حد مرگ میگذشت.... من هم اصلا یه جا بند نبودم... حال و روزهمسرمم بهتر از
من نبود... نگرانی و شوق تو نگاهش بود.... نوبتم شد ... دیگه صبر نکردم که داود برسه و با هم بریم تو
اتاق اخه دنبال کارهای واریز وجه بود... اولین بار
بود که تو دنیایی واقعی نبودم.... نشستم.... باز هم یه دکتر مهربون بود... نمیدونم
اون روز همه ادم های اطرافم مهربون شده بودن... بهم گفت مامان شدی؟ گفتم نمی دونم؟
گفت نگران نباش... وقتی خواست نمونه خون رو بگیره... دل اسمون ترکید و با رعد و برق بارون شروع شد... از پنجره پشت سر
شاهد بارون بودم... قطره های اشکم ریخت رو دست خودم و دکتره... کشیده شدن خونم
رومی دیدم... فقط گریه میکردم و خدا شاهده برای همه کسانی که یه جور منتظر بودن
دعا می کردم.... قطره های بارون میخورد به شیشه ... من رو با خودش می برد به روزها
و دقیقه های که صورتم زیر بارون بود و اشکم با بارون یکی میشد... خوشحال بودم از
اینکه وجودش رو میخوام حس کنم... خدای من شاهده که هر وقت بارون می اومد من دعا
میکردم اخه وقت بارون دعا مستجاب میشه... اومدم از بیمارستان بیرون... خدایا چقدر دوست
دارم که لحظه هام رو با قطره های بارون زیبا کردی... خدایا شکرت... بارون می اومد دلم میخواست برم زیر بارون و جیغ
بزنم از خوشحالی... گریه کنم برای بقیه عزیزانم که چشم به راه هستند... دلم نمی
خواست اون لحظه های ناب تمام بشه... با همسرم ...رفتیم فرودگاه بدرقه یکی از
دوستان... تمام مسیر رو من تو یه عالم دیگه بودم... یه دنیایی دیگه... بعد از
فرودگاه دوباره رفتیم بیمارستان... این بار دیگه بارونی در راه نبود.... من بودم و
سکوت ماشین و یه رنگین کمان... خدا رو شکر که روزم رو زیبا کرد... وقتی رنگین کمان
رو دیدم روزم رنگی تر شد... رسیدم بیمارستان... اصلا توان راه رفتن
نداشتم.... همش میگفتم نکنه عمر شادی هام همین بوده و ازمایش مثبت نباشه... وارد بخش که شدم... ازمایشم رو گرفتم... خدایا
باورم نمیشد... اره اومده بود تو دلم فرشته اسمونیم... همش نگاهش میکردم خدایا این
رو چه جوری ممنونت باشم؟ خدایا کاری کردی که تا آخر عمرم یادم بیاد فقط شکرت
کنم.... دو نفر قبل من تو نوبت بودن... نشستیم تا نوبتم
شد... من خوشحال بودم و اون بضغه سر باز کرده بود... دکتر به من و همسرم تبریک گفت
و علت هیجان ما رو پرسید وقتی داودم گفت خدا بعد از 5 سال بهمون این هدیه رو داده
هر سه مون شریک لحظه های خوب هم شدیم... من شریک حس پزشک بودن وپدر شدن شدم... نسخه ای برام نوشت و داروهای تقویتی رو شروع
کرد... با توجه به سابقه گذشته هم گفت مشکلی نیست و جاش راحت و آرومه... اومدم خونه ... دیگه خبر قطعیش به دوستانم رسیده بود... دوستانی که واقعا اگر
امروز می تونم بگم مادر شدم از دعای خیر اونهاست.... از روزهایی که در اوج ناامیدی
بهم امید دادن و بهم یاد دادن برای خواسته هام از خدا کم نیارم.... دوستانی که از خواهر بهم نزدیک تر بودن و من
تونستم در کنارشون راحت اشک بریزم... دوستانی که محرم راز من بودن ...باز هم خدا
رو شکر که اگر از خانواده ام دورم... از فرسخها اون ور تر شادی ام رو با دوستانم
شریک شدم... باز هم خدا رو ممنونم... باز هم شاکرش هستم... از همه شما دوستهای خوبم که با پیامهای تبریکتون
شادی رو بهم هدیه دادین ممنونم... الهی بتونم هر چه زودتر تو شادی هاتون شریک لحظه
هاتون بشم و جبران محبت کنم... و در آخر اینکه هنوز صدای قلب فرشته ای خدا رو
نشنیدم... برام دعاکنید که با تپیدن قلبش ارامش دو چندان بشه... دوستون دارم ... این هم اتفاقات روز یه شنبه 9
بهمن 1390 ... ببخشید
طولانی شد... ***آرزوی این روزهای نسرین: این روزها از خدای بزرگ میخوام که به همه ارزوهاتون برسید هر چی که هست... من هم سعی میکنم اگر لیاقت داشته باشم... دعا گوتون باشم... *** لاله سخت چشم به راهتم...لاله ممنونم که اومدی.... لاله عزیزم این شمع رو میذارم اینجا که شریک این لحظه های خوبم بشه... هیچ وقت فراموش نمیکنم این محبتت رو سلام به همه دوستانی که هر چی دارم از دعاهای شماست.... تو پست قبلی گفتم صدای بال فرشته ها داره میاد.... بلاخره بعد از 5 سال ... فرشته من هم از راه رسید و تو دل مامانش خونه کرده..... اینقدر خوشحالم که نمی تونم چیزی بنویسم.... به زودی میام و تمام اتفاقات امروز رو می نویسم براتون.... التماس دعا باز هم دارم.... به نام خدای مهربون یه نفس عمیق بکش.... گوشات رو تیز کن... صدای بال فرشته ها داره از دور میاد همسرم از سفر کاری برگشت و بعد یه دنیا چشم به راهی... و با خریدن این دو تا هدیه برای من دنیا، دنیا خوشحالم کرد و امیدوار... بلاخره اولین خریدش رو برای نی نیمون کرد... اما چون خبر نداریم دختره یا پسره و حالا روشنشون دو تا چراغ خواب خوشگل... دو تا حوله خوشرنگ که به وبم یه رنگ و بوی تازه دادن.... "الهی فرشته خوشگلم به زودی شادی هامون رو تکمیل کنی"
چند شب پیش... یه ایمیل همسرم برام فرستاد... وقتی دیدمش... دلم گرفت... خلقت در عین حال ساده اما پیچیده است... اگر دوست داشتین ببینید تو "ادامه مطلب" گذاشتم... من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم... خدایا شکرت به نام خدای شب، سکوت، آرامش چشمام رو به اسمون دوختم... قطره های درشت بارون تو صورتم میخوره.... هر قطره حکم یه سیلی رو به گونه های از قبل خیس شدم داره... اره بارون تو هم بزن.... محکم تر... شاید بغضه گرفته من بترکه... بارون کم شد... بغضم ترکید... دستم تو دست گرم همسرمه... تمام تنم از تو می لرزه ... بهانه میارم اره سردمه... چیزیم نیست فقط سردمه... دستهای گرمش کمرم رو لمس می کنه... اره کمرم از این همه غصه شکسته. قطره های بارون بی پروا صورتم رو خیس می کنن...داریم قدم می زنیم.... چشمام قطره های بارون رو بلوری میبینه... اره چشمام هم داره میباره... از گرمای اشکام روی گونه هام خوشم میاد... دارم قدم برمی دارم به جلو... یه لحظه تمام خاطرات زندگیم مرور می شه.... از اینکه شب ها رو به یاد داشتنت و روزها رو هم به امید شب شدن و شروع دوباره گذروندم دلتنگ میشم.... صدای خفه ابرهای بالای سرم... حالم رو بدتر می کنه... وقتی بیشتر فکر می کنم می بینم.... چه شب و چه روزهایی به عشق داشتنت گذشت... من بودم و تنهایی و تکه گم شده پازل سرنوشت و زندگیم... این قدر زمستون و بهار و تابستون و پاییز گذشت.... اینقدر درهای خونه رو به عشق داشتنت باز گذاشتم... اینقدر منتظر قدمهای کوچولوت بودم.... اینقدر اشک ریختم... اینقدر دلم شکست... اینقدر بچه دیدم.... اینقدر باردار دیدم... اما نتونستم به دست بیارمت... نمی دونم کجای قصه زندگی من هستی؟؟؟ کجای این روز و شب های تنهاییم... کجا دستهات رو گم کردم؟؟؟ کجای این روزها کجای این شبها؟؟؟ دوباره چشمام رو می بندم... اشکام هنوز دارن می بارن.... از این همه تصویر تو دنیام خسته ام... هر چی بوده تا الان یه تصویر بوده... یه تصویر که هر چی تلاش می کنم ازش دورتر میشم... هنوز بارون میاد.... دستهام رو به بازوها می گیرم.... کاش این اغوش پر بود... کاش گرمای وجودم مال تو.... کاش بوسه های بیشترم مال تو بود... اما افسوس من هستم و تو رو ندارم... من دیوانه وار دوست دارم اما تو دوست داشتنم رو نمی بینی.... هرشب وقت خواب دستها و اغوشم رو باز گذاشتم... اغوشی که جای تو رو کم داره... دلم برای شب های بی قراریم می سوزه... وقتی بهشون فکر میکنم... می بینم خیلی زیادن... خیلی... اما هیچ ردپای از تو نیست تو این همه شب.... داریم نزدیک می شیم به خونه... نباید اشکام دیده بشه.... نباید دلی بلرزه.... نباید نباید و نباید... چون قول دادم... قول دادم که دیگه به داشتنت فکر نکم... قول دادم همه چیزرو بسپارم دست خوده خوده خدا.... خدایی که شاید چشماش رو بسته و من رو نمبینه.... و شایدم خدایی که می بینه و دوست داره اشکام رو.... نمی دونم یه روز من چشم به راه رو کسی مامان صدا می کنه یا نه؟؟؟ اما من تمام وجودم بی قرار داشتنته... همین که حست می کنم کنارم.... همین که می دونم هستی.... همین که می دونم می تونم بهت فکر کنم... برای من کافیه... یه شب دیگه داره می گذره... اما بدون که هر شب حرم دستهات رو به اغوشم بدهکارم.... این قدر من رو شرمنده این اغوش نکن ... این بار چشمام داره بیشتر میباره... هنوز گلوم درد می کنه از فشار بغضم... هنوز دلم سبک نشده... منتظر یه معجزه ام.... منتظرم امشب هم بگذره ویه روز به داشتنت نزدیک بشم... بعد از چند روز اومدم به این خونه سر بزنم... دل و دماغ نوشتن رو اصلا این روزها ندارم.... از این خونه سوت و کور هم فقط در و دیوار و نوشته هاش برام مونده... خدا رو شکر حالم خوبه اما ... یه جورایی ته ته ته دلم گرفته است از یک چیزی نمی دونم چی داره ازارش میده... وقتی خوب فکر کردم... دیدم دلم گرفته است دلم تنهاست دلم غریبه دلم بی کسه دلم همراز نداره دلم شونه های مامانم رو می خواد دلم دستهای پیر و خسته بابام رو می خواد دلم چای عصرونه با یه اشنا رو می خواد دلم دلمه برگ انگور میخواد دلم یه زندگی شاد میخواد دلم شبهای اروم میخواد دلم منتظره دلم بی قرار شده دلم خنده واقعی میخواد دلم اسمون ابی میخواد دلم خیلی چیزها میخواد.... اما دریغ از همشون دیشب دلم خیلی گرفته بود خیلی... رفتم با گوگول مپ خونه مامانم... خونه خواهرام...مغازه بابام... مدرسه ام... هر جایی رو که دوست داشتم و رفتم مهمونشون شدم... چقدر دلم برای اون روزها و ارزوهام تنگ شد... چقدر ارزوهام رنگ و بو داشت... اما این روزها تو تمام ارزوهام فقط خودمم و همسرم.... کسی رو هم نداریم که شریک این ارزو ها کنیم. دوستهای خوبم و همراهان همیشگیم از کامنت هاتون از همدردی هاتون از ارزوهاتون از همتون ممنونم.... من رو ببخشید که هیچ وقت نوشته هام طعم خوشایندی نداره.... اما باور کنید اینجا تنها جایی که میتونم دردهای دلم رو بنویسم... به نام خدای مهربونم خدای من سلام.... خدای دلتنگی هام.... خدای من سلام امشب دلم دریایی شده... امشب بر خلاف چند روز گذشته اروم ارومم.... نرم نرم... منتظر منتظر خدایا دلم میخواد دستم رو دراز کنم یه تیکه از اسمون ابیت رو بگیرم دستم و ابی بودنش رو بپاشم به رنگ این زندگی... تا رنگش بهم ارامش بده.... خدایا دیگه قلبم نمیزنه... دیگه اروم اروم شدم امروز.... فقط منتظرم ببینم صدام رسیده به گوشت یا نه؟؟؟ خدایا ازت می خوام اگر مثل همیشه چشم به راه موندم.... تو کمکم کنی... خدایا از ارامشت به وجودم بریز تا بتونم من هم اروم باشم دیگه نمی تونم خودم به خودم کمک کنم. خدایا ناامیدم نکن... خدایا دیگه از تک تک ایه های قرانت خجالت میکشم اینقدر که ازشون خواستم.... و خواستم.... خواستم.... شرمنده سجاده و چادر نمازمم اینقدر که اشکهای من رو تحمل کردن.... خدایا من رو شرمنده شب هایی نکن که تا دم دمهای صبح با ماهت حرف زدم و ارزوهام رو بهش گفتم و بهش قول دادم به زودی بیام بهش خبر خوش بدم.... خدایا باز هم بهت نیاز دارم و من رو تنها نذار.... خدایی از تنهایی خسته ام... از گذروندن روزهای بی کسی و تنهایی خسته ام.... تو کمکم کن.... کاش امشب اخرین شب بیقراری هام باشه.... کاش!!! بعدا نوشت: این ماه هم خبری از بودنش نشد... ولی ارومِ ارومم... مطمینِ مطمین باشید که خوبم ... راحت شدم.... میدونم که نباید منتظر باشم.... از همراهی همتون ممنونم... خدایا باهات حرف دارم.... خدایا دلم باز گرفته... استرس و نگرانی دیگه داره داغونم میکنه... چند روزه اصلا خوب نیست... با هر قطره بارونت من هم اشک میریزم خدایا..... خدایا کمکم کن.... این ماه خیلی منتظرم... نمی دونم اگر این ماه هم فرشته ما نیاد... دیگه باید دست به دامن کی بشم؟؟؟ خدایا به تنهاییم رحم کن... خدایا خسته ام از این ماه به این ماه شدن... اصلا شبها خواب ندارم و روزها قرار...... باز بهم ریختم.... یه مدت بود خوب شده بودم... اما باز ناارومم... خدایا به غیر از تو هیچ کس رو ندارم.... خدایا دیگه خسته ام از نذر و نیاز و نماز و صلوات.... نذار ازت دور بشم... کمکم کن..... خواش می کنم. سلام به روی ماهت... بعد از یه مدت طولانی دو هفته ای اومدم باز پیشت.... امیدوارم نازنینم خوب باشی گلم... یه شب دیگه هم داره میگذره.... تنهای تنهاااااااااااااا... داره بارون میاد... نم نم و اروم به کار کسی کار نداره و داره برای خودش می باره.... هر از گاهی یه رعد و برق سکوت رو می شکنه....اما بیرون رو که نگاه می کنم کسی بیدار نیست.... جز نگهبان دم در که داره قدم میزنه... وقت رو غنیمت شمردم تا بیام کنارت... خوبی عزیزم؟؟؟ روی تختم دراز کشیدم... بابا داودت که خوابش برد یواشکی بلند شدم و اومدم تا باهات حرف بزنم... امشب که گذشت... نذری داشتم تونستم به لطف خدا برای یه تعدادی غذا درست کنم.... و یه قدمی برداشته باشم برای امام حسین... از همین امشب نذر کردم که هر وقت به دنیایی من و بابایی پا گذاشتی.... هر سال شیر نذری بدم... و اگر اومدی تو دلم ( دیگه بین خودمون این می مونه)... عزیز مامان من و بابایی این ماه خیلی منتظرتیم.... خیلی . حتی بیشتر از همیشه.... بیشتر و بیشتر... چند شبه بابا داود خیلی مراقبمه..... نمی ذاره حتی یه لیوان اب از زمین بردارم با اینکه می دونم خبری از وجودت نیست.... امشب دلم براش گرفت... انشاالله خدا به دل پاکش نگاه کنه امسال محرم نمی دونم چی می خوام ... یه جورای سر در گم شدم... برای همین هیچی ننوشتم برات تو این ایام... یه احساس دارم.. فکر می کنم این ماه امام حسین و ابوالفضل حاجتم رو می دن..... ولی باز هم نگران سال اینده ام هستم... توکل به خدا پلکام دیگه باز نمی شه... می خوام فقط دراز بکشم و به یادت باشم... شاید تو خوابم اومدی عزیزم... دوستهای مهربونم... همراهان همیشگیم... امشب به یاد تک تکتون بودم.... وقت درست کردن نذری برای همتون ارزو کردم که به همه ارزوهاتون برسید.... از امام حسین و حضرت ابوالفضل میخوام که حاجت دل همتون رو بده دوستان خوبم.... امشب شب تاسوعاست.... شب عزیزی هستش... التماس دعا دارم بعدا نوشت: من دیشب بعد از اینکه خوابیدم... خواب دیدم فرشته ام رو بغل دارم و دارم بهش شیر می دم... داشتم نذرم رو اعدا می کردم و بقیه نوزاد ها رو با شیر خودم شیر میدادم... امشب هم شب عاشوراست.... از همتون التماس دعا دارم.... التماس دعا خوبی نازنینم؟ خوبی بهترینم؟ خوبی تنها دارایی من؟ دلم برات تنگ شده.... اینقدر که دیگه امشب خون گریه کردم.... اینقدر که دلم داشت منفجر میشد... مامانم عید غدیر هم مثل اعیاد دیگه گذشت... اما کو خنده ای که از ته دل رو لبهام باشه... امروز نه دلتنگت بودم... نه تو رو از خدا دیگه می خوام... دیگه بیخیال داشتنت شدم... مدتهاست... اگر هم اینجا می نویسم تنها جایی که بی صدا به حرفام گوش می ده.... میذاره راحت اشک بریزم... می ذاره از بیقراری هام بگم کوچولو.... کسی منتظرت نیست... حالا دلیل دلتنگی امشبم... باباداودت بعد از( دلم نمیاد بگم چند روز... نمی خوام بدونم چند شب تا صبح به یادش اشک ریختم) اومد خونه... دلم براش تنگ شده بود.... اما تنگ تر بود دلم امروز... از بابابیی خواستم تا من رو ببره بیرون ... یه هوایی بخورم... و بیشترش برای خودش یه شلوار بخره... وارد اولین فروشگاه که شدیم چشمم به یه سرهمی خوشگل افتاد... ناخوادگاه رفتم نزدیکش... یاد دستهای کوچولوت افتادم... هنوز داشتم یه فرشته رو تو این لباس کوچولو تصور میکردم..... نفهمیدم چی شد؟؟؟ وقتی به خودم اومدم که نباید حتی به داشتنت... به اینکه شاید یه روز باشی ... به اینکه دلم رو خوش کنم حتی به یه لباس محکوم شدم... که من دوست ندارم تو لباس های بچه گانه بگردم... دنیایی رویاهام خراب شد... و باز هم باید سکوت کنم.... برگشتیم تو ماشین... اومدیم به خونه ای که در و دیوارش از دستم عاجزند.... تو حرفهاش شنیدم که من حق ندارم بهت فکر کنم.... نباید به بودنت و داشتنت فکر کنم... خوبه خودم مشکل دارم... یه سه ساعتی می گذاره از اون وقت.... اما اشک چشمام خشک نمیشه... اینقدر دوست دارم که حتی اگر کسی بهم بگه حق نداری بهش فکر کنی دلم داغ میشه... فرشته من... خسته ام.... دستام یخ کرده... یه دنیا حرف گوشه دلم مونده... اینقدر صورتم رو سرخ نگهداشتم خسته ام... چقدر الکی لبخند بزنم...... بابا داودت مجبورم کرده به تظاهر امشب فکر می کردم... که بابا داودت حتی نمی ذاره من این غصه رو... این دلتنگی ها رو به نزدیکترین کسان زندگی بگم... محرومم......... هم از فکر کردن به تو.... هم از داشتنت.... هم از درباره تو حرف زدن... نمی تونم درباره تو با کسی حرف بزنم.... با هیچ کس نمیدونم چرا باید حرفی نزنم........ همش باید دروغ بگم.... همش باید از دعای خیر محروم باشم... دلم می خواد اینقدر داد بزنم........ اینقدر هوار بزنم...... که خدایااااا... که خدایاااا من هم دلم گرفته.... من هم داغونم.... من هم انسانم و خواسته دارم....... خدایا کاش می دونست به یاد کسی زندگی کردن و نداشتنش چقدر سخته.... دلیل رفتارش رو نمیدونم اصلا.... اصلا برام قابل توجیه نیست... یه عالمه برنامه داشتم... یه عالمه فکر و خیال... برات می خواستم یه لحاف و تشک کوچولو بدوزم و شماره دوزی کنم..... یه عالمه تابلوی کوچولو.... یه عالمه عروسک بدوزم و ببافم.... اما می دونم که اونها رو هم نمیذاره... پس من چه کار کنم؟؟؟ تو بگو فرشته من.... اگر ارزوی داشتنت رو با خودم به گور ببرم.......... هیچ وقت ... تحت هیچ شرایطی فراموشت نمی کنم.... مطمین باش.... تو تنها کسی هستی که شب وقت خواب به امید دیدنت چشمام رو میبندم... پس بدون لحظه به لحظه مثل این چند سال به یادتم.... تو خونه باز هم با تو فقط حرف میزنم... مطمین باشی لالایی هام رو برات باز هم می خونم.... خدایا ... خدای من... میدونم صدام بهت نمیرسه.... می دونم... اما هر لحظه صدات می کنم.... کمکم کن اروم باشم فقط.... هیچی نمی خوام.... هیچی اینها رو نوشتم تا اگر یه روز ازم پرسیدی از دلتنگی های روزهای انتظارم... این رو برات تعریف کنم... که چقدر امشب دلم گرفت. خدایا این روزگاره منه به نام خدای مهربونم... به نام خدای شب های تنهاییم و روزهای انتظارم... به نام خدایی که از اول خلقتم، سرنوشتم رو با تنهایی و بی کسی گره زد و فکر هم نمی کنم قرار باشه این گره باز بشه.... خیلی وقته خودم رو به هر دری زدم که سرنخ رو پیدا کنم نشد که نشد. به نام خدایی که هر روز بیشتر از قبل صداش می کنم و ازش می خوام اونم تنهام نذاره... این چند روز فرصتی بود که برای خودم تنها باشم.... تنهای تنها... اما این تنهایی ها دیگه برام عادی شده... پس فرصت خاصی نبود... فقط چند روزیه که تنها تر از قبل شدم اون هم به بهانه نبودن داودم .. خدایا داشتم به این فکر می کردم که از یاد همه ادمهای اطرافم رفتم... کسی نگران من و بی کسی هام نیست. شاید من توقع ام زیاد شده... شاید من حساس شدم... نمی دونم... اما قدیمها رسم بود کسی رو که می دونستن تنهاست یه زنگ بهش میزدن... این یه هفته که داره می گذره حتی پدر و مادرمم که می دونستن تنهام یه زنگ نزدن... حتی خواهرام که هر روز از راه دور بهشون زنگ می زنم حتی یه دقیقه ... حتی دوستام که تو سخت ترین شرایط تنهاشون نذاشتم.... حتی همین دوستهای وبلاگیم که هر وقت تنها بودن قدم به قدم کنارشون راه اومدم....حتی عزیزترین کس زندگیم... خلاصه این روزها خیلی تنهام.... خیلی.... هیچ منتی به سر کسی نمی ذارم ولی دلم از همه گرفته است.... نمی دونم شاید دارم فراموش می شم... شاید باید یاد بگیرم از کسی توقع نداشته باشم... شاید دارم عادت می کنم که تنهایی رو بهتر درک کنم و شاید دارن بهم کمک می کنن که به شرایطم زودتر عادت کنم... اما خدایا من حرف اصلیم با توست... خدایا از دیشب نگرانم که نکنه تو هم فراموشم کردی؟؟؟ اره؟؟؟ نکنه تو هم دیگه من رو نمی بینی؟؟؟ خدایا من با تمام بدهام فقط تو رو پناه خودم می بینم.... فقط و فقط تو رو.... نکنه فراموشم کرده باشی چون اون روز دیگه مثل امروز دلم نمی گیره از بی معرفتی های اطرافیانم ... اون روز میمیرم از بی کسی. خدایا تو خودت خوب می دونی وقتی تو هوای گرفته اینجا قدم می زنم.... فقط و فقط از خودت می خوام که کمکم کنی... کنارم باشی... خدایا خیلی می ترسم از اینکه فراموش شده تو باشم... خدایا کمکم کن.... کمکم کن با این زندگی کنار بیام... خدایا تو بهتر از همه میتونی کمکم کنی... خدایا یه بار دیگه کمکم کن .... فقط یه بار دیگه.... خدایا ... دلم خیلی گرفته ازت... خیلی ، چون هیچ وقت هوای من رو نداشتی خدایا نه هوای دلم... نه هوای روحم.... نه هوای خواسته هام.... و نه و نه و نه خدایا دلم میخواد سر رو شونه هات بذارم.... اینقدر گریه کنم... خدایا دلم خیلی گرفته خیلی.... خدایا دارم کم میارم... خدایا از تنهایی خسته شدم... می گم خدایا چی می شد؟؟؟ چی می شد من رو هم لایق می دونستی؟؟؟ خدایا اون روز بابام می گه چرا نسرین اینقدر تنهایی ؟؟؟ چرا صدات شاداب نیست؟؟؟ چی شده دختر سرحال من؟؟؟ می گم هیچی همه چیز زندگیم خوبه اما تنهام خیلی تنهام... بابام می گه تنها نیستی .... چون تنهایی برای خود خدا خوبه و بس... اما بابام نمی دونه که خدای بالا سرش من رو هم شریک تنهایی خودش کرده. خدایا مردم اینقدر که به در و دیوار این خونه نگاه کردم.... خدایا دستام رو بگیر.... خدایا کمکم کن... دوست عزیز و همیشه همراهم خواهش می کنم نظری برای این پستم نذارین... اگر می دونید دلم اروم نمی شه... دلم اینقدر گرفته که دیگه با دلداری هم خوب نمی شم... می خوام اینجا بدون پروا بنویسم.... سلام فرشته مامان دلم برات تنگ شده... خیلی... این روزها تو خونه بیشتر از قبل تنها بودم... بابا داودت رفته سفر کاری و من هم تو خونه بودم... دلم بیشتر از همیشه برای تو و بابای تنگ شده... شب و روز به یاد هر دوتون بودم.... برای داشتن تو و بودن همیشگی بابایی دعا کردم... شما ها عمر دوباره من هستین.... و بدون شماها می میرم... فرشته کوچولوی مامان ... امشب هم من و تو باید به یاد بابا داود بخوابیم... تا بشه صبح عید غدیر و بابایی بیاد پیشمون.... من بی صبرانه منتظرشم.... تو هم با دستهای کوچولوت دعا کن که به سلامتی برگرده... دلم براش خیلی تنگ شده... خیلی. شما دو نفر عزیز ترین ادمهای دنیایی من هستین. .Bem vindoa a minha weblog minha amiga HEILDA . Hoje a noite eu encontrei uma amiga que foi muita amável .Ela me ajudou muito .Agora eu tenho mais uma amiga brasileira Nasrin ترجمه متن: خوش اومدی به وبلاگم یلدا امشب یه دوست خوب پیدا کردم. و دوستم بهم خیلی کمک و راهنمایی کرد . و خوشحالم که یه دوست دیگه برزیلی دارم. خیلی ممنونم "یلدا" قبل از هر چیزی بگم... که نه اومدم حرفی از انتظار بزنم و نه بگم منتظرتم... مطمین باش. داره بارون میاد... رعد و برق داره لحظه به لحظه بیشتر می شه... می دونم دل اسمون هم خیلی گرفته است... از سر شب معلوم بود... اما فرشته کوچولوی من می دونم که الان خوابی... روی یه تشک نرم پر غو... با یه رو انداز حریر از جنس پر فرشته ها و یه فرشته مهربون که مراقبته عزیزم... پس راحت بخواب بهترینم... تب دارم... تمام بدنم درد می کنه... حتی انگشتام... چشمام دیگه باز نمی شه... حالم خیلی خوب نیست عزیزم... خوابم برده بود... یادم نمیاد کی؟؟؟ از صدای ناله های خودم بیدار شدم... یه دستمال روی سرم بود... نفهمیدم کی بابا داودت گذاشته بود روی سرم.... وقتی بیدار شدم...کنارم بی هوش شده بود از خستگی... بیدار شدم خوابم نمی برد... خواب می دیدم که زیر همین بارون... تنهای تنها... دارم داد می زنم و تو رو فریاد می زنم... با نگرانی و ترس از تنهایی بیدار شدم... ساعت 3 رد شده بود... دارو هام رو خوردم.... رفتم یه دوش گرفتم... نماز خوندم و تا جایی که تن بی حالم توان داشت گریه کردم... دلم سبک شد... دلم دوباره تو اون لحظه ها هوای داشتنت رو کرده بود... کنار سجاده زرشکیم ... دراز کشیدم... لرز به تنم افتاده بود... اما یادت نمی ذاشت که اروم باشم... نمی دونم که چرا اینقدر بی قرار شده بودم... چادرم رو گذاشتم لای سجاده... رفتم پشت پنجره... برق اتاق همسایمون روشن بود... صدای گریه بچه به گوشم میرسید... دیگه بارون نم نم شده بود... دل من هم اروم... نه اروم اروم ... اومدم دراز کشیدم رو تختم... با اینکه داشتم از لرز و تب میردم... اما خوابم نمی برد... داود خواب خواب بود... از صدای نفسش معلوم بود... دیگه بارون بند اومده بود... لب تابم رو روشن کردم.... اهنگ عشق من رو برای نمی دونم چندمین بار گوش کردم... چشم هام رو بستم و یه بار ارزوهام رو مرور کردم... یاد تمام لحظه هایی که با نبودنت گذشته و داره میگذره بهترینم... وقتی به "با دستات حلقه ای از گل بساز و گردن من کن" رسیدم... تمام وجودم از درد نداشتن دستهای مهربونت درد گرفت ... کاش فرشته من کنارم بودی... کاش هر وقت دردی داشتم با اغوش کشیدنت اروم میشدم... اروم اروم... تو این غربت و بی کسی تو تنها کسی بودی که می تونستی تنهایی و بی قراری هام رو پر کنی... با تمام خستگی هام برات نوشتم... نوشتم تا بدونی اگر زنده ام... اگر تحمل می کنم... فقط و فقط برای رسیدن روزیه که تو رو در اغوش بگیرم و فقط بوی تنت رو حس کنم.... همین و بس... تو تنها کسی هستی که صدات می کنم... فریادت می زنم... و لحظه لحظه منتظرم.... فرشته من از ادمها دلم سرده.... نوازش کن دستهام رو که خیلی وقته یخ کرده... فرشته من دیگه دلواپس تو بودن برام بس نیست؟؟؟ دیگه بیهوده زندگی کردن برام بس نیست؟؟؟ باور کن زیادیم کرده غصه خوردن... گریه کردن... منتظر بودن می دونی؟؟؟ تو بیداد تنهایی هستی فرشته کوچولوی من... هوا داره روشن میشه... می خوام قبل از سبک شدن خواب بابا داودت... بخوابم.... نمی خوام شاهد دلتنگی های من باشه... دوست دارم و هر لحظه منتظر اومدنت... بیشتر از جونم دوست دارم...






























ادامه مطلب
ادامه مطلب
. Muito obrigada HEILDA
| Design By : RoozGozar.com |




















